یکشنبه 13 فروردین 1391

بوی مرگ ...

   نوشته شده توسط: معین مهندس    نوع مطلب :خودشناسی، احترام و اعتماد به نفس ،

آدمی بوی مرگ را که می شنود صمیمی می شود
بر بستر احتضار هر کسی "خودش" است .وحشت مرگ او را چنان سراسیمه می سازد که مجال تظاهر نمی ماند ...
حادثه چنان بزرگ است که بزرگان همه کوچک می شوند.


جمعه 12 اسفند 1390

عاشقی یک شب است ...

   نوشته شده توسط: معین مهندس    نوع مطلب :عشق ،

مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛ هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام . ( دكتر علی شریعتی )


جمعه 12 اسفند 1390

سخنی گهربار ...

   نوشته شده توسط: معین مهندس    نوع مطلب :موفقیت ،

هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .  ( دکتر علی شریعتی )


جمعه 21 بهمن 1390

گفتم خدایا سوالی دارم ...

   نوشته شده توسط: معین مهندس    نوع مطلب :دوستی با خدا ،

گفتم خدایا سوالی دارم
گفت بپرس...
گفتم چرا هر موقع من شاد هستم، همه با من میخندن، ولی وقتی غمگینم كسی با من نمیگرید؟
گفت خنده را برای جمع آوری دوست و غم را برای انتخاب بهترین دوست آفریدم ...


جمعه 21 بهمن 1390

دو روز مانده به پایان جهان ...

   نوشته شده توسط: معین مهندس    نوع مطلب :زندگی ،

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...

اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان یك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست!"

***

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟


تعداد کل صفحات: 13 1 2 3 4 5 6 7 ...